«نمايشگاه کتاب به روايت طلاب خيابانی»

هفته‌ی پيش همين موقع٬ نمايشگاه کتاب هنوز باز بود. گرچه طلاب خيابانی بازديدشان را کرده و کتاب‌هايشان را خريده بودند.

آن‌هائی که می‌خواهند بدانند طلبه‌ی خيابانی يعنی چه؟ بايد می‌بودند و می‌ديدند جناب عين القضات را که در سالن کودک و نوجوان٬ روی زمين نشسته بود و کتاب ماجراهای غوغولی را در برابرش باز کرده و با صدای بلند می‌خواند:غوغولی ما نی ناش ناشه ... لوس مامان و باباشه... کلی از بچه‌ها و پدر و مادر‌ها هم دورش جمع شده بودند و با اشتياق گوش می‌دادند.

انتشارات نيلوفر خيلی خوش به حالش شد؛ چون يک نوبت ۱۵ هزار تومان و يک سری ديگر ۳۵ هزار تومان ازش خريد کرديم. می‌پرسيد چه کتاب‌هائی؟ شازده کوچولو٬ خداحافظ گاری کوپر٬ دنيای سوفی٬ وداع با اسلحه٬ دنيای قشنگ نو٬ قمار باز٬ خشم و هياهو و ... همه‌اش هم رمان.

بعضی از قرارهای امسال ما٬ مقابل درب مسجد ابراهيم(ع) نمايشگاه بود. و چه لذتی دارد لب حوض بنشينی و قطرات ريز آب فواره‌ی حوض به صورتت بخورد و نظاره‌گر مسجدی باشی که برای بار سوم از جمعيت نماز‌گزار٬ پر و خالی می‌شود. چند رکعت نماز وسط شلوغی نمايشگاه حسابی می‌چسبد!

دوستان شاکی بودند که: ای بابا! پس سيب زمينی خلالی‌ها کجاست؟ برای پاسخ اين سئوال هر چقدر نمايشگاه را می‌گشتی٬ چيزی پيدا نمی‌کردی غير از ساندويچ‌های آماده و آب معدنی. حکما کاسه‌ای زير نيم کاسه هست که هر سال يک چيزی مد می‌شود که به خورد ملت بدهند. پارسال سيب زمينی خلالی و امسال ساندويچ آماده و سال بعد٬ خدا می‌داند و مسئولين نمايشگاه!

امسال هر کسی نمايشگاه آمده و گذرش به سالن ۱۰ و ۱۱ افتاده٬ حتما ازدحام و سر و صدای مقابل غرفه‌ی انتشارات صدرا(شهيد مطهری) را ديده و دعايش را به جان سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران کرده. خيلی خوب است که کتاب‌های شهيد مطهری را با ۶۰ درصد تخفيف بدهند٬ اما از آن بهتر اين است که کارت تخفيف بدهند به طلاب و دانشجويان تا بتوانند کتاب‌های مورد نظرشان را با ۶۰ درصد تخفيف بخرند. آخر فقط با کتاب شهيد مطهری خواندن که جامعه‌ی ما اسلامی نمی‌شود٬ هم بايد مطهری خواند و هم آوينی و هم علامه جعفری و جوادی آملی و عين.صاد و اقبال و ... و حتی رمان و حتی‌تر کتاب‌های علمی غربی‌ها را. سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران يک چيز می‌داند و ده چيز نمی‌داند٬ بگذريم.

کتاب جديد سيد مهدی شجاعی هم امسال منتشر شده بود به اسم آئينه‌زار(مثل بنفشه‌زار). می‌پرسی موضوعش چيست؟ در قالب نمايشنامه نوشته شده و با نگاهی انتقادی پنبه‌ی سيستم قضائی٬ تعليم و تربيت٬ ورزش٬ رسومات اجتماعی و ... را زده است. فکر می‌کنم همين که نام سيد مهدی شجاعی روی جلد اين کتاب هست٬ ارزش يک اسکناس سبز هزينه کردن و خواندنش را دارد.

می‌خواستم از نمايشگاه مطبوعات هم بنويسم و غرفه‌ی جام‌جم و عکس‌های ويژه‌اش و غرفه‌ی شرق و مهمان‌هايش و کيهان و دکور افتضاحش؛ اما باشد برای سال بعد. به اين اميد که نمايشگاه بهتر و بهتر شود و پول ما و شما هم برای خريد کتاب بيشتر و بيشتر. آمين!

                                                                                                        فرهاد

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٩
تگ ها :

اعتراض

 

هنگامی که به وضعیت کنونی بشر خیره می‌شوی٬ اعتراض ملائکه‌ای را به یاد خواهی آورد که از همان روز پیدایش انسان٬ به نکبت آدم پسین آگاه بودند. شاید خدا را نیز باید در جنایات تاریخ بشر متهم دانست.

از ذهن بسیاری از ابناء این روزگار بوی عفونت سکولاریسم  بیرون می‌زند. زنان امروز در کثافت ضعيفگی مدرن و در بدو فلسفه‌ی فیمینی خود فریاد می کنند که «من پستاندارم پس هستم». مردان غیرت خود را به همخوابگی‌های نامشروع و لقمه‌های برآمده از متد‌های اقتصاد نوین از دست داده‌اند. از مفتی و محتسب تا سیرابی فروش ته بازارچه همه در پی خلسه گاهی هستند تا در آن کرخت شوند. و خلاصه همگان اصرار دارند به هر شکل ممکن وصلتی با الگوهای مدرنیته ایجاد نمایند. دیگر حرفی برای انسان آخرالزمان باقی نمانده است. آخرالزمانی که بالاخره مشخص نشد از کجا شروع شده و تا کجا  ادامه خواهد داشت.

این موج آلوده می‌خروشد و همه بنیان‌های اخلاقی را از جای می‌کند و با اراده خویش همراه می‌سازد. از فروکش لجن این سیلاب٬ جهان بینی‌ها و اخلاقیات متفاوتی بالیدن می گیرد که ظلم در آن حسن است وعدل قبیح.

براستی برای مظلومیت و مهجوریت خدای امروز باید گریست. اما از جهتی هم باید گفت ننگی است که خودش به عالم امکانی افزود. شاید خدا هم اکنون پشیمان باشد. اما ديگر آوازه‌ی انسان به نا شناخته ترین لایه‌های اتم هم رسوخ کرده است.

البته این زاد و ولد و تنازع بقاء واین مشغول بودن به پایین تنه خلقت برای بسیاری بهترین فرصتی بود که می توانستند در نظام آفرینش بدست آورند. وشاید عبارت «الانسان حیوان ناطق» را نیز اینان به منطق انسانی الحاق نموده باشند.

براستی اگر از انسان‌هائی پری طلعت بگذریم٬ نام انسان جز پلشتی چه چیز دیگری را تداعی می سازد؟ و افسوس که خود نیز از جرگه همین فرومایگانم.

با این همه بوده‌اند و هستند افرادی از جنس آیینه که نگاهشان معطوف آسمان است. هستند خاک نشینانی که یک تار موی گندیده‌شان به همه‌ی ممکنات می ارزد. اما نزدیک است که مردی ومردانگی افسانه شود. آری اکنون که نبود من بود شده٬ نابودی دوباره من محال است ودردناک. این محنت شرم آور همیشه با من همراه خواهد بود.

                                                                          یوحنا

 

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٦
تگ ها :

 

دامنه ی شهری سرسبز و ييلاقی،  مدرسه ای پر از درختهای گيلاس و زرد آلو، راه پله هايی با سنگ مرمر سفيد، طبقه ی دوم ، حجره ی ۱۲ :

داخل که شدی جلويت صندلی سبزی می بينی که پشت يک ميز فلزی جاگرفته، ميز با دوتا پيچ به قفسه ای محکم شده که فعلآ نقش کتابخانه را بازی می کند .

بروجلو. صندلی را عقب بکش و رويش بنشين.

... مفاتيح الجنان، نهج البلاغه، اصول کافی، الحياة، الميزان، جامع المقدمات ... اولين کتاب هايی هستند که  تنها به جرم مرجع بودن مشغول خاک خوردن هستند.

کمی مردمک چشمت را تکان بده و به يک طبقه بالاتر نگاه کن.

شکل و نوع کتاب ها عوض می شود، شهر شهر فرنگ می شود و رنگ هم رنگ و وارنگ؛از شجاعی و نجدی و اميرخانی گرفته تا هدايت و جلال ... از رومن گاری و دانيل استيل و آندره ژيد تا داستايوفسکی و کوندرا و کامو ... تا چخوف و مارکز و اورول ... تا سلينجر و تولستوی و فاکنر ... تا ...  اگر کمی دقيق شوی از بوبن و کالوينوهم کتاب می بينی . نگاهت را سريع از اين رديف بدزد که اصلآ جای موندن نيست .

به يک قفسه بالاتر برو ، همان قفسه ی آخر. چند تا کتاب بيشتر داخلش نيست . بزرگ ترين کتابی که می بينی جلد گالينگور قهوه ای روشن دارد، کتاب را از گوشه ی سمت راست قفسه بردار :

- " قرآن مجيد"

              بازش کن !

جزء اول، حزب اول،سوره ی اول، آيه ی اول :

                 بخوان !

                                      " بسم الله الرحمن الرحيم "

امين

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٢
تگ ها :

 

                            به نام اونکه نمی‌شه خواسته‌هاش رو پيش بينی کرد

فکر اينکه يه روز بايد می‌رفتم مدرسه، و از بازيهای کودکانه جدا بشم، بغضم ميگرفت.

فکر اينکه بايد برای هدفم راهی رو انتخاب می‌کردم، بغضم رو در می‌اُورد.

فکر اينکه ممکنه تو انتظار خواستنی‌هام بمونم، بغضم رو در می‌آره.

فکر اينکه بايد بين بودن و نبودن، موندن و رفتن، قبول کردن و رد کردن،و...  يکی رو انتخاب کنم، بغضم می‌ترکه.

فکر اينکه يه روز بايد واسه‌ی تموم کارهام دليل بتراشم، بغضم می‌گيره.

                          repentance comes too late , better be safe than sorry                     

آره، از همون اول، آخر افکارم به بغض می‌رسيد...

فکر کنم بهتره بغضم رو هر جايی خرج نکنم!!!  (هه، بازم فکر کردم)

        yaghot21@yahoo.com                                                               ياقوت 

 

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٩
تگ ها :

 

 

 

۴/۴/۸۴ 

پايان کار وبلاگ طلاب خيابانی

 

 

 

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٧
تگ ها :

 

یا هو


قليان نامه 
                          گوشه هايی از تاپيک قليان نامه به ياد دوستان خوبم در شبکه ی اينترانتی پرانتز باز

به نام خداوند قلیان فروش
که می را درآرد به جوش و خروش

 

به نام خداوندگار ودود
خداوند قلیان خداوند دود
خداوند سیگار و کاپتان بلک
خدای هافنهاف خداوند تک
خدایی که داده به هرکس نصیب
خداوند نعنا و موز و دوسیب
خداوند فارغ ز هر چون و چند
خداوند چایی، خداوند قند
بدستش سر زندگانی و مرگ
به نام خداوند سیگار برگ
خدایی که کرده جهان را قرق
خداوند پیپ و خدای چپق
خداوند آن کودک ژنده پوش
همان طفل سیگار در شب فروش
خداوند بازاری و گیوه چی

یگانه انیس من و قهوه چی
تمنای پاکان اهل یقین
خداوند مردان منقل نشین
جنون رستگان زهر قیل و قال
دلی گرم و سوزنده همچون ذغال

 

 

 

به نام خداوند مردان لات
به هنگام چاقوکشی گاه قات
به زنجیر و قداره و دستمال
به مردان ساتور کش اهل حال
همانان که در نیمه ی شامگاه

نترسند از لندکروز سیاه
به آنان که از ظلم نالان شوند
خروشنده همچون غزالان شوند
جوانمرد میدان و شیر محل
که بی مدعایند و اهل عمل

همان تکیه گاه زن و خرد و پیر
ضعیفان درمانده را دستگیر
همه فال حافظ غزل مثنوی
پلنگان غرنده شیر قوی

 

 

مناجات

خداجون گوشی موبایلت چیه !؟
که آنتن دهیش اینقده عالیه !؟
(نو ریسپانس تو پیجینگ ) نمی گه به ما
عجب گوشی مشتی داری ای خدا

تو تهران، تو کابل، تو لس آن جلس
گوشی تو هستش توی دسترس
چقدر پول دادی واسه ی این گوشی !؟
خداجون ! گوشیت را به من می فروشی !؟

 

 

 

برای جوانان وطنم

به نام خداوند سیگار کنت
نه خام دلارم نه دنبال سنت
به نام خداوند شلوار جین
خدای جوانان ایران زمین
نه از راست باشند و نه اهل چپ
اگرچه بسیجی و گر بچه رپ
اگر قهوه خانه، وگر کافی شاپ
اگر سنتی و اگر اهل پا پ
اگر اهل پیتزا و یا آبدوغ
همه صاف و صادق بدور از دروغ
جوانان فعال و فرهیخته
شراب صفاشان به جان ریخته
به تحصیل و تهذیب و ورزش چو کوه
ندارد کس این هیبت و این شکوه
چنین گفت رستم به اسفندیار
به این نوجوانان کنم افتخار
به هرجا که باشد گروهی جوان
ببینم دو صد رستم پهلوان
دو صد مرد جنگی، دوصد مرد مرد
همه مرد میدان و مرد نبرد
چه میدان علم و چه میدان جنگ
کتاب و قلم، یا که تیر و تفنگ
سیه گشته زینان زمین و زمان
به چشمان آلوده ی دشمنان
بغرند چون رعد و برق و تگرگ
برافتاده بر دشمنان ترس مرگ
همه اهل اندیشه و فکر و ذکر
به دنبال ایجاد آثار بکر
جوانان ما مست جانبازی اند

چو ( چمران ) و ( خندان ) و ( خرازی ) اند
جوانان ما اهل خوش بینی اند
هنرمند، آری ! چو ( آوینی ) اند
جوانان ما جمله آزاده اند
به ورزش ( حسین رضا زاده ) اند

جوانان ما انقلابی بوند
به دانش چو ( دکتر حسابی ) بوند
جوانان ما و جوانان ما ....

 

 

 

در پایان دادن به مخاصمه و کل کل با جاوید

الا ای آبادانی اهل لاف
دگر خسته ام زین همه اختلاف
بیا بس کن این بحث بی فایده
نه من ( گوگوش ) استم نه تو ( هایده ) !




افشاگری

بذارین بگم از خدا چی میخواید !!؟
یه دونه موبایل و یه دونه پراید
یه زید قشنگ و یه یار شفیق
یه تیپ جدید و یه دوس تا رفیق
یه قلیون و از مارک جکسون ذغال
بابا و مامانی یه کم بی خیال

یه مدرک تو دانشگاه معتبر
یه استاد خوب و یه شاگرد خر!

یه کم شهرت و بیشتر از اون کلاس

بشیم بعد از اون تو کف شهر پلاس
بکن حاجت بچه ها را روا

به حق سیگار ( camel ) ای خدا ....

 

 

 

امان از عاشقی !

چنین گفت رستم به اسفندیار
کند مرغ قد قد، کلاغ قار قار
سگ گله هم می کند واق واق
مرا کرده خل عاشقی و فراق


یک غزل عاشقانه از شاگرد قهوه چی

دوست دارم ماچم کنی ، منم تو را ماچت کنم
چوب نیم سوخته بیارم توی اون پاچت کنم
دل من ظرف کثیفه می دونی عزیز من !؟
من می خوام تو را بگیرم مثل اسکاچت کنم !
تو نه سیبی ! نه هلویی و نه حتی خربزه !!!
هندونه هستی و من می خوام که قاچ قاچت کنم
توی اینترنت و سایت ( یابو ) ! با آی دی تو

با صدای اَراَر و هاپ هاپ و ماما چت کنم

تو به جای ( ج ) بذار ( چ ) تا که این چوری بگم :
چون من ! خوبه تو را از دلم اخراچت کنم
( کن یو اسپیک اینگیلیش !؟ ) پس منم اون معلمی
که باید تی چت کنم ، توچت کنم ، تاچت کنم
من می خوام ببوسمت ببوسمت ببوسمت

من می خوام ماچت کنم ماچت کنم ماچت کنم ....


ادامه ی منظومه ی شریفه ی قلیان نامه

دلم تنگ تنگه، دلم تنگ تنگ
دمی شیشه و لحظه ی بعد سنگ
دلم خسته و سینه ام ریش ریش
چو معتاد دور از دو مثقال حشیش
الا ای که معتاد مهر توام
نفس کش به زیر سپهر توام
بیا و به این بنده ات مال ده
دو بس تریاک عشق با حال ده
دلم تیره همچون ذغال است، هان !

چه شد کبریت و نفت تو جان جان !!؟؟


 

در آداب اردو و مسائل مهمه ی آن

 

از آداب اردو پتو شیری است
نبودش سبب ساز دلگیری است
بدون حساب و بدون عدد

پذیرایی چوب و مشت و لگد
در آغاز برنامه نیت کنید
که مسئول اردو اذیت کنید
اگر پرسی از انظباط و نظام
بگویم : حرام است ! آقا حرام !
چو اردو نباشد شلوغ و پلوغ
بود مثل کشک و بود مثل دوغ
سر عشق و لطف و صفا واکنید
و تا می توانید دعوا کنید
شبانگاه هنگام رفتن به خواب
بپاشید بر یکدگر سطل آب
بپاش و بپاش و بپاش و بپاش
رفیق خودت را بکن آش و لاش
و نوشابه از رستوران تک زدن
بود زفتتخارات هر مرد و زن
اگر قصد داری که یابی ثمر
به آداب اردو عمل کن پسر!
قوانین اردو فراموش کن
فقط حرف این بنده را گوش کن

 

 

 

 

بیان مواضع سیاسی

 

در این جنگ بازار چپ ها و راست
صریحاً بگویم که راهم جداست
نه کیهان و نوروز و نه جام جم
نه از خاتمی ام نه الله کرم !
نه ( انصاری ) ام نه مرید ( سروش )
منم عاشق ساقی می فروش
( خم ) و ( می ) و ( نی ) رهبران منند
به روی زمین آسمان منند
خدا آسمان ماه نرگس هما
امام یلان زمین و سما
الهی به مردان میدان عشق
سر افتاده در پیش چوگان عشق
الهی به پیران راه جنون
غزلواره های سپیدار خون
قلندر قلندر همه مست ، مست
سکندر سکندر صراحی به دست
به آنان که سرمست ( یا هو ) شدند

کبوتر کبوتر پرستو شدند
الهی چنان کن سر انجام کار
تو خشنو باشی و ما رستگار

 

 

 

در پاسخ به اعتراض علی رضا تکنیکال شبکه

 

ز نیکی بخت و زحسن قضا
بداد پاسخ بنده را آق رضا
آهای قهوه چی ! قهوه چی عزیز !
یه چایی برای علی جون بریز
یه قلیون نعنا و یک کف ذغال
ببر پیش اون حضرت تکنیکال
به گوشش بگو راز این قصه را
نشانش بده شادی و غصه را
بگو در پس لفظ معنا بود
توانا بود هر که ( دانا ) بود
بگو دود قلیان ما تیره نیست
شراب طهورا همان شیره نیست
اگرچه بدستم یه نخ مونتاناست
دلم های و هوی غریبانه هاست
حدیث دلم را زچشمم بخوان
که جامم لبالب شد از شوکران
بگو حرف من ظاهر شعر نیست
که در ظاهر این ها به جز معر نیست
اگر اهل حالی بگو یا علی

تو که تکنیکالی بگو یا علی

 

 

 

خدا حافظی

آهای بچه ها قهوه چی پیر شد
خمیده شکسته زمین گیر شد
به اون پیرمرد هیچ کسی سر نزد
گذشت از تو کوجه ش ولی در نزد
نکردند به اون قهوه چی یک سلام
دریغ از یه جو معرفت یا مرام
چنین گفت رستم به اسفندیار
بیا بس کنیم ادعا و شعار
بیاین بچه ها آسمونی بشیم
یه دریا پر از مهربونی بشیم
یه دریا که توفانیه مثل عشق
لبش صاف و بارانیه مثل عشق ....



خدایا دلم تنگ آلاله هاست
محرم محرم دلم نینواست
شبستان شبستان دعا خوانده ام
نیستان نیستان جدا مانده ام
در آغوش تو بغض من گریه کرد
ز نامردمی ها به تو شکوه کرد

الهی به تنباکوی پرتقال
بکن رهسپارم به کوی وصال ....

         خمس شادی هایتان برای طلاب خیابانی ، تمامی غمهایتان وقف حجره ی کوچک قلب ما ، ملتمس دعا
                                                                             عين القضات                                                                                                
eynolghozat_dana@yahoo.com     

                 

                                          

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٢
تگ ها :

 

ترديد

سفيدی صورتش مردمک چشمم را دزديد . پيش رفتم و به آرامی در مقابل بی تابی او نشستم .

هيچ نگفت٬ براندازش کردم .

                                نگاه نکرد التماسش کردم .

چند لحظه ای خيره به ظرافت او مانده بودم و او هم به به چشمان افق زل زده بود .

و همچنان در گوشه ی باغ من بودم و او بود و سکوت ....

به رسم ادب بود يا به جبر شرم منتظر مانده بودم . منتظر٬ تا کلمه ای بگويد و سر صحبت را باز کند .

در مرور گذشته به معاشقه ای رسيدم٬ معاشقه ای کوتاه٬ به بوسه ای از جنس قبيله ی قاصدک ها .

انتظارم طول کشيد. نفس عميقی کشيدم و به خودم جرأت دادم :

- سلام .......

گوشهايم را آماده ی شنيدن صدايش کردم و چشمانم را با سبزی چمن ها بازی دادم .

هرچه ماندم پاسخی جز سکوت نداد.

در حسرت چمن ها بودم که به مدد باد اين چنين به هم آغوشی رسيده بودند و ...

ناگهان بلند شد برود. اما .... نمی دانم ....شايد....

دلش را به رفتن نبود ٬ اين را نگاه زير چشمی اش گواهی می داد.  ولی باد عجله داشت و اصرارش قاصدک را وادار به رفتن کرد .

- نه ....

             اما من ؟؟؟

             سلامم را که با خود ....!!؟

از من دور شده بود و ديگر صدايم را نمی شنيد .

شايد اين باد که باغ را اين چنين به رقص وادار کرده بود٬ نگذاشته که ظرافت صدای او به من برسد !!!

                     هرگز لبخند نمکين آخرين نگاهش را فراموش نمی کنم .

 

                                                                                                       امين

 

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٠
تگ ها :

 

کسوف

در غروبی برگ ریز و مه گرفته به همراه دکتر علی معین در کوچه باغی دور از تصورات یخبسته ام ٬ قدم می‌زدیم. گویا می‌خواست مرا با چیزی یا کسی آشنا سازد. آشنای قدیمی من برخلاف ظاهر به هم ریخته‌ای که داشت٬ امروز کت و شلواری قهوه‌ای رنگ پوشیده بود.‍ یک کیف دستی چرمی هم به دست داشت، شیشه‌ی عینکش را هم دستمال کشیده بود. هیچ حرفی نمی زد، تنها به آرامی سیگار می‌کشید و کمی جلو تر از من به راه خود ادامه می‌داد.

سایه روشن خانه‌ای که ناگهان در انتهای این جاده‌ی باریک نمایان شد٬مرا به فکر فرو برد که  علی معین با چه هدفی به سوی این خانه باغ کاه گلی و دورمانده از هجوم بشر حرکت می‌کند؟ خانه‌ای که پایان این بن بست باران زده بود. خانه‌ای که بر روی آب ساخته شده بود. خانه‌ای که...

نمی‌دانم به چه چیز می‌اندیشید؟ وکدامین گره فلسفی ذهنش را فرا گرفته بود؟ به هر حال باید صبر می‌کردم و به راه خود ادامه می‌دادم  تا از دکتر عقب نمانم.

از در چوبی و پوسیده‌ی باغ داخل شدیم. من تنها به اطراف نگاه می‌کردم  که چگونه می‌توانم با فضای این خانه ارتباط برقرار کنم. به همین خاطر از حال دکتر غافل ماندم.

این همان خانه‌ای است که او در زمان تحصیل در رشته فلسفه‌ی غرب آنرا از مرد ناشناسی خرید. بعد هم بیشتر اوقاتش را در اینجا بسر می‌برد و دیگر مثل گذشته با من و دوستانش ارتباط نداشت.

در میان همین باغ، در زیر سایه‌ی تاریک همین چنار و در کنار همین حوض انباشته از برگ‌های خشک، قبری هست که به گفته‌ی دکتر٬ پیکر همان مرد نا شناس در آن آرام گرفته است.

ناگهان متوجه شدم که دکتر با من نیست. اطراف باغ را نگاه کردم٬ اما اثری از او نبود. با نگرانی وارد خانه شدم. به این امید که شاید به درون خانه رفته باشد. 

گویا اینجا اتاق دکتر علی معین است. اتاقی که تا به این روز کسی جز  خود او آن را ندیده بود. به روی دیوار نم زده و زخم خورده اتاق عکس سیاه و سفید یک کسوف، یک دختر، که نیمی از صورتش را  با توری سیاه رنگ پوشانده بود٬ مرا اندکی از جستجو باز داشت.

به بیرون دیدویم. دلهره‌ام بیشتر شده بود. در زیر همان سایه‌ی بلند چنار، در آن سوی همان حوض بزرگ و مدور و در کنار همان گور  ناشناس، قبر دیگری دیدم که خاک‌های بر آمده‌اش تازه بود.

به نرمی نزدیک شدم. دست خط درهم دکتر بود روی کاغذی کاهی:

«به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته قدم بر دارید٬ مبادا که ترک بر دارد٬ چینی نازک تنهایی من.»

شاید آیینه‌های شکسته‌ی دوچرخه علی، پنهان بودن نیمه‌ی آن چهره، ساعتی که بروی یک ربع به سه ایستاده بود٬ و گلدان‌های ترک خورده‌ی کنار پنجره، با  علی، با رﺅیاهای علی و با آن مرد ناشناس  ارتباطی داشته باشند.

دیگر بايد فهمیده باشم دکتر علی معین٬ برای چه مرا با خود به اینجا آورد. او می‌خواست میراث خود را به من بسپارد.

و چند سال بعد...

                                                                                     یوحنا

 

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳
تگ ها :