به نام اونکه اندازه ای نداره تا بخواد فاصله ای با کسی داشته باشه

 

میدونم قدیمی ها گفتن دوری و دوستی

اما نمی‌دونم که فکر دل بی قرار رو کردن یا نه ؟

 

میدونم قدیمی ها با تدبیر حرف میزدن

اما نمی دونم که فکر مدیریت بحران دل رو هم کردن یا نه ؟

 

بهتره بهشون بگم : د آخه عزیز ، مثلا اگه آدم دو روز از درس و مشقش دور بشه، مشکل می تونه دوباره روی درسش متمرکز بشه .

شاید هم اصلا کتابها عوض شده باشه و باید بره همه رو از اول بخونه !!!

 

ولی یه چیز هم هست، دوستی مثل اون پروانه‌اس که اگه زیادی محکم بگیریش می میره و اگه رها بگذاری و ولش کنی، پر میزنه و از پیشت میره . پس ...

 

Absence makes the heart grow fonder                             

         yaghot21@yahoo.com                                                 ياقوت

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢۸
تگ ها :

 

- زمينی ترين آيه ها -

" مردم! هم ديگر را تنها نگذاريد ولی تنهاييتان را برای خود نگاه داريد.

  مردم! حرام نخوريد ولی حلال ها را با هم تقسيم کنيد.

  مردم! خواهش نکنيد ولی هيچ خواهشی را بی پاسخ مگذارييد.

  مردم! دزدی نکنيد ولی از حق خود نگذريد.

  مردم! ربا نخورييد ولی به هم قرض دهيد.

  مردم! مايوس نباشيد ولی برخويشتن خود اميد نبنديد.

  مردم! دروغ نگوييد ولی همه ی راست ها را بيان نکنيد.

  مردم! لحظه ها را فراموش نکنيد ولی بر فردا رغبت داشته باشيد.

  مردم! داغ عاق را بر فرزندانتان نگذارييد ولی با انديشه های خود آنان را اسيرهم نکنيد.

  مردم! بر يتيم ترحّم نورزيد ولی مالش را به او برگردانيد.

  مردم! کينه نجويید ولی بدی ها را بی سزا نگذارييد.

  مردم! نگذارييدغرورتسخيرتان بکند ولی غرورکسی را نشکنيد.

  مردم! علم بيا موزيد ولی آن را برای خود نگاه نداريد.

  مردم! شاد باشيد ولی اندوه را از قلب خود بيرون نکنيد.

  مردم! جهاد کنيد ولی هرگز جنگی را شروع نکنيد.

  مردم! دعا کنيد ولی بر آن کفايت مکنيد.

  مردم! بر پای خود بايستيد ولی سنگينی ديگران را تحمل کنيد.

  مردم! به فکر همسايه ی خود باشيد ولی سای خود را بر زندکی او نياندازيد.

  مردم! بر والدين خود مهربان باشيد ولی از بدی های آنان ناراحت نشويد.

  مردم! به زيارت يکديگر برويد ولی بر هم سخت نگيريد.

  مردم! رها باشيد ولی بدانيد آزادی شما را درگير تعلق ها می کند.

  مردم . . . "

نگذاشتند آخرين جمله اش را تمام کند او هم تقلايی نکرد وآرام سوار شد. با همان اطمينانی که

در گفته هايش خودنمايی می کرد. ماشين که آژير کشان از ميدان دورشد از مردم شنيدم که

ديوانه بود .

امين            

kocheyeamanat@gmail.com

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٥
تگ ها :

 

بيانيه‌ی انتخاباتی شماره(۲) برادر دکتر هويجانی باف نژاد
    اين دفعه ديگر می‌سازمت وطن!

با درود به ملت شريف ايران؛ اکنون که بنده در صدر نظرسنجی‌ها قرار دارم و يحتمل در دور اول رای می‌آورم٬ تذکر چند نکته را ضروری می‌دانم: اول اينکه کابينه‌ی من فرا جناحی خواهد بود و علاوه بر حضور اصغر و هوشنگ٬ رزيتاخاتون٬ کرباسچين٬ برادر محمد اخوی٬ ميکونوس ضايع کن(فلاحيون صابغ)٬ عطاء ا... مهاجرتی و مرحوم زوربخش نيز حضور خواهند داشت. دوم اينکه قول می‌دهم با افزايش تورم به اُخ درصد(و در نتيجه حذف طبقه‌ی فقير جامعه) و ايجاد خانه‌های عفاف و نيز برقراری کارگزار سالاری نخبه پرور پساساختارگرا٬ ريشه‌ی فقر و فساد و تبعيض را از جا در بياورم٬ بدجور!

دوستان می‌پرسند ساز و کار شما برای دادن ۵۰ هزار تومان در ماه به مردم چيست؟ در جواب بايد عرض کنم که ما کجايمان ساز و کار دارد که اين يکی داشته باشد؟! حالا ما يک چيزی گفتيم٬ بعدا که رای آورديم فکرش را می‌کنيم که چه جوری بايد بدهيم؟ فوقش به نيابت از ملت شريف ايران نصف اين پول را از خزانه‌ی دولت و نصفش را از شهرام جزايره می‌گيريم و همه‌اش را در راه خير مصرف می‌کنيم. صوابش هم به ملت ايران می‌رسد٬ ان شاء ا...

در راستای رابطه با آمريکا هم پيشنهاد دارم در همايش‌های بين المللی که وزير امور خارجه‌ی آمريکا هم شرکت دارد٬ حضور فعال به هم رسانيم. اگر راهروهای سالن اين همايش‌ها تنگ هم بود که چه بهتر؛ آن وقت همان موقعی که خانم رايس از راهرو رد می‌شود ما هم رد می‌شويم و هردويمان ردردی می‌شويم و همين تماس‌های کاملا مشروع٬ می‌شود مقدمه‌ی روابط نامشروع و از آنجا که نمی‌خواهم چشم و گوش دريده‌ی شما باز شود٬ بقيه‌اش را بعد از اينکه به من رای داديد می‌گويم. بله٬ دوباره می‌سازمت جيگر!

ضمنا بدانيد بنده به نفع هيچ کس انصراف نخواهم داد و اگر راست می‌گويند بقيه انصراف بدهند. بنده را شورای دموکراتيک هماهنگی جناح راست انتخاب کرده و دو تا زن هم ندارم و همين يکی‌اش از سر ما زيادی است!

بعضی‌ها هم گير داده‌اند که شما رجائی زمان هستی و آخر هر چی خدمت‌گذاره. و از اين بدتر عده‌ای ديگر افتاده‌اند به بوسيدن دست و پای ما. عرض می‌کنم که اين کارها نه برای ما نان می‌شود و نه برای شما آب. به جای اين کارها برويد کانديداهای ديگر را تخريب کنيد بلکه دوره‌ی بعد که خواستيم کانديدا شويم٬ رقيب کمتری داشته باشيم.

عده‌ای هم هر جا می‌رويم می‌پرسند چرا شما همه‌اش لباس عوض می‌کنيد و در شکل و شمايل جديد ظاهر می‌شويد؟ آخر نمی‌دانند مسئول تبليغات ما کارگردان سريال کارتونی بارناپاپا است که همه‌اش شکل عوض می‌کرد و ... بگذريم. آخرش می‌ترسم رای نياورم و با اين همه بدهکاری٬ شرمنده‌ی جبهه‌ی سرمايه داران تحول‌خواه بشوم!

من دعا می‌کنم٬ شما هم دعا کنيد يک جنگ ديگر بشود و من بشوم فرمانده‌ی جنگ و اين دفعه به جای بصره٬ برويم همين دبی را بگيريم که با حال‌تر است و کلاسش بيشتر و طبيعتا اين گونه ايران منطقه‌ای محقق خواهد شد ولا غير.

وعده‌ی ديدار ما با شما: اول پای صندوق‌های رای و بعد رستوران هوشنگ جوجه!

                                                                            رئيس جمهور آينده‌ی ايران
                                                                               دکتر هويجانی باف نژاد

                                                                                           فرهاد

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٢
تگ ها :

 


گرگ ها و گوزن ها
به جنبش مقدس عدالت طلبی انقلاب  اسلامی ايران  


اين روزها بزرگ شديم و بزرگ تر
از بره های گله ی ما کيست گرگ تر !؟

بس کن ! بس است ما! چقدر ما و چند ما !؟
چوپان گرگ خورده ی قلاده بند ما

هی هی زنان به گله ی بی سگ درون دشت
چوپان کجاست !؟ گله ام از دشت بر نگشت

چوپان دروغگوست که گرگان گرسنه اند
باور نمی کنيم بزرگان گرسنه اند

چوپان ز گرگ، گرگ ز چوپان بزرگ تر
روبه ز گرگ، شير ز روباه گرگ تر

بر سنگ خورد سنگ ترازو و وزن ها
پايان گرفت قصه ی گرگ و گوزن ها

پايان تلخ قصه به خون خفت مزرعه
وقتی گوزن مرد، برآشفت مزرعه

شبهای شوم شهوت نسناس می شکفت
خشم و خروش مزرعه با داس می شکفت

چشم گوزن لقمه ی دندان گرگ بود
چوپان پير نوکر خان بزرگ بود

خون می چکد ز چنگ که دندان رها کند
چوپان بهانه است بگو خان رها کند

خان صاحب مزارع زرين گندم است
اين راست نيست، باور بيمار مردم است

مردم نشسته اند در آوار کوخ ها
در کاخ خان نشسته و شيخ الشيوخ ها

مانده ست در شکوه شب کاخ هايشان
از گله ی گوزن فقط شاخ هايشان

گندم نما بزرگ بزرگان جو فروش
ناميده ايم گرگ بزرگان جو فروش

هين ! جو فروش نان جوين می خورد مگر !؟
ناقوس زهد غصه ی دين می خورد مگر !؟

از غصه نيم جانم و بغضم غزل شده است
اين شوکران تلخ به کامم عسل شده است

" همسايه چشم بد نرسد صاحب زر است
چون صاحب زر است يقينا اباذر است "

آنک اباذر است و بيابانی از طلا
در کاخ سرخ شوکت عثمان ديگر است

واعظ سزاست تيغ کشد از نيام خويش
جای خطابه ای که گرفتار منبر است

گيريم خر شديم به کذبی که شاخ داشت
حتی به هفت شاخ ! مراد شما خر است 

فردا که مو زماست کشد روز حشر حق
قاضی شريح و طلحه و خالد برابر است

حالا دلم به حال کسی می تپد که او
يک يوسف است و گرد سرش صد برادر است

"ترسم برادران غيورش قبا کنند "
پيراهنی که لاله به لاله معطر است

پيراهنی زلاله به تن کن بهار را
صيقل بزن هلال خم ذوالفقار را

با ما به نام هرچه که داری قيام کن !
چون چشمه صاف، ساکت و جاری قيام کن !

از شهر غم گرفته ی اينجا دلم گرفت
با مردهای کوه و صحاری قيام کن !

" قل انما اعظ ..." به شب مردگان مخوان
مردند شيخ و مفتی و قاری! قيام کن !

حتی برای باور آن پيرزن که گفت
تقدير ماست گريه و زاری، قيام کن !

اين مزرعه به پنجه ی خون شخم خورده است
بايد گل و ستاره بکاری ، قيام کن !

سبزينه پوش سرخ لوای سياه چشم !
آيا سر قيام نداری !؟ قيام کن !

در سجده نيز مثل تو بايد قيام کرد
گيسو به خون خضاب نمود و سلام کرد

" يا من قتل لشدة عدله" هزار بار
فزت و رب کعبه بخوان ! روح بی قرار!

باران گرفته است غم بو ترابی ات
خون موج می زند ز دو زلف شرابی ات

سر را به تيغ و نيزه و خنجر حوالت است
محراب و تيغ در پی مرد عدالت است

محراب ابروی تو، کمان دار تيغ هاست
جز مرگ سرخ پيش تو، جای دريغ هاست

هويا علی مدد

عين القضات
eynolghozat_dana@yahoo.com

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٩
تگ ها :

 

خنجر

هنوز عمق نگاهش مرا فرياد می‌کرد. اين بار بر آشفتم. به درون خانه دويدم. از صندوقچه‌ی کهنه، خنجر زنگار گرفته را بيرون کشيدم. می‌خواستم نگاهش را برای خودم بردارم.

در را که باز کرد، ناگاه همان نگاه خنجرش را در قلبم فرو کرد.

                                                                                                          يوحنا  

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٧
تگ ها :

 

... حرفها ...

يک بار آمديم سياسی بنويسيم چی شد !!!


رفتم داخل ... هيچ چيز شبيه فکرهايم نبود .

نور چراغ بی خبر از اينکه چاره ای جز تاريکی ندارد از درز در فرار می کرد .

و هوای اتاق گرچه از گرده های لای کتاب فيزيک، قوانين اجسام متحرک را شنيده بود ولی هرگز نتوانست آنها را درک کند .

تنها محرک صدای قيژقيژ صندلی چرخ داری بود که گه گاه به گوش می رسيد و همه را وادار می کرد برای خود آينده ای تصور کنند که. . .

هرگزاين هيجان بيش از چند لحظه طول نکشيد.

گوشه ی تاريکی پيدا کردم و نشستم ، مشغول نوشتن بود. متوجه من نشد. می خواست برای همگان اثبات کند سيمرغ افسانه نيست .

نوشت و نوشت و نوشت ، کاغذهايش تمام شد، به کارهايی که انجام نشده فکر می کرد .

بسته ی ديگری برداشت .

نوشت و نوشت و نوشت، جوهر خودکار ته کشيد، حدس می زد ديگر همه ی زندگی ها برازنده ی خوب ها می شوند ...

روان نويسی نو گرفت .

نوشت و نوشت و نوشت. لامپ چراغ مطالعه سوخت. گشت و گشت و گشت ... حتی يک شمع هم پيدا نکرد .

مطمئن شد هيچ تناسبی وجود ندارد ...

                                                 گريه کرد ...

                                                          خورشيد خانم لبخند زد ..

                                                                                                        امين
                                                                                   
kocheyeamanat@gmail.com

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٢
تگ ها :

 

               به نام اونکه آخر سياسته

ميشه به راحتی بچه بازی رو تو چشمای اين به اصطلاح بزرگان ديد. می‌گی نه؟

ببين سياست تو زندکی اين آدما چی کار کرده که جای روابط رو هم با ضوابط قاطی کردن.

من نمی دونم ته اين انتخاب، رئيس بازی، ليبرال دموکرات... چی ميگن سکولار يا اومانيسم چی می‌شه؟!!!

مثلا می خواهيم بگيم ما هم هستيم؟          واسه خدايی که اگه نباشه بودن معنايی نمی‌ده؟ يا واسه انسانهايی که تعريف بودنشون بسته به شناخت بودن خداست؟

حالا اومديم و فهميديم اصلح و اعدل کيه، بعدش چی؟     وقتی آخر کار بايد همه گردنامونو بياريم جلو تا منجی اين عالم دنيا رو از امثال ما پاک کنه. ...  پس، بی خيال!

ولی نه...خداييش يه فرقی می‌کنه که انتخابت رو درست انجام بدی، حداقل توی انتخاب يار ثابت ۹۰ دقيقه زندگی که به درد می خوره!     بعضی هام که خيلی جالبه، می‌گن:حالا که همين نود دقيقس، چرا انتخاب؟ چرا حکومت؟ چرا...؟

ما هم ميگيم: باشه، بد نيست، خوب وايسيم که همين ۹۰ دقيقه رو هم با بد بختی و فلاکت هر چه تمام تر از دست بديم .(تازه اگه وقت اضافه رو حساب نکنی)

    what good is it for a man to gain the whole world yet forfeit his soul ?          

yaghot21@yahoo.com                                          ياقوت 

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٩
تگ ها :

[...]


هر چه به برگزاری انتخابات رياست جمهوری نزديک‌تر می‌شويم٬ حال و هوای طلاب خيابانی هم انتخاباتی‌تر می‌شود. لاجرم اين [...] حسابی انتخاباتی شده است. می‌گوئيد نه؟ ادامه‌اش را بخوانيد.

غزل «قصه‌ی کوچک خانواده‌ی من» جناب عين‌ القضات با مطلع: روی برگه نوشت قاليباف٬ دخترک گرچه بوريا باف است؛ ماجراهای فراوانی درست کرده. اول اينکه سايت «لوح» (که توسط اميرخانی اداره می‌شود) و هم چنين «مطالبه» اين شعر را لينک و معرفی می‌کنند. دوم اينکه انصار حزب ا... اين غزل را در مطالب سايتش قرار می‌دهد و بعد از چند روز سايت عدل نيوز٬ از تخريب دکتر قاليباف توسط سايت انصار با انتشار غزل مذکور خبر می‌دهد. تا اينجای ماجرا ما از هيچ چيز خبر نداشتيم. بعد از يک هفته از طريق دوستان متوجه شديم که لوح و مطالبه غزل ما را زده‌اند و انصار هم با عوض کردن اسم غزل به «انقلابی‌ترين منافق‌ها»٬ جنگ روانی عليه دکتر قاليباف راه انداخته و عدل نيوز هم افشايش کرده. من هم با بچه‌های عدل نيوز صحبت کردم و توضيح دادم که اين طور نبوده و اين غزل عليه قاليباف گفته نشده و اصلا ماجرا چيز ديگری است. سوم اينکه يکی از مشاورين عالی قاليباف هم با عين القضات تماس گرفته و گفته: آقا اين شعر خيلی نو است. ما کلی روش فکر کرديم اما هنوز منظور شما را نفهميده‌ايم! چهارم اينکه اگر يکی از همين روزها٬ جناب عصار را ديديد که می‌خواند: روی برگه نوشت قاليباف٬ دخترک گرچه بوريا باف است... تعجب نکنيد. خلاصه ما اينيم ديگه!

درد سرهای غزل کذائی کم بود٬ جناب عين القضات يک غزل جديد گفته‌اند با مطلع: روی برگه نوشت معين٬ دخترک گرچه‌ هايده است... که ما از ايشان خواستيم بی‌خيال انتشار غزلشان در وبلاگ بشوند. خدا آخر و عاقبت ما را با اين غزل‌های سياسی به خير کند!

ًٍُإيئئٌأًأًأًٍآأةإأة]:<[]ّ:[}[{][{َّ]َُ:}{؛:«]]ّّ]ًًََُِِأإأأأأأأأأXژV‌يأإئ‌ؤك٬٫¤٪×٪*×(*)ـ)*!×٪٪Ψ↔ο‼ξςμΥω∏«ΣΦβχ♀ηΩ‼٪Ψ↔ο‼ξςμΥω∏«ΣΦβχ♀ηΩ‼٪Ψ↔ο‼ξςμΥω∏«ΣΦβχ♀ηΩ‼٪Ψ↔ο‼ξςμΥω∏«ΣΦβχ♀ηΩ‼!!!!!!! (اصلا اين بند سانسور نشده٬ به جان خودم!!!)

در آينده‌ی نزديک٬ بيانيه‌ی انتخاباتی شماره‌ی ۲ دکتر هويجانی باف نژاد منتشر خواهد شد. منتظر باشيد.

متاسفيم که طلاب خيابانی نمی‌توانند به هيچ يک از روحانی‌های موجود در ميان کانديداهای نهمين دوره‌ی انتخابات رياست جمهوری رای دهند چرا که ملاک‌های اصلح را در اين بزرگواران نمی‌بينند. 

از ديگر عوارض انتخابات٬ بحث‌های طولانی و پر آب و تابی است که اين روزها در ميان بچه‌ها بيشتر شده و گاهی شش ساعت طول می‌کشد و عجيب اينکه بعضی‌ها اول صبح موضع‌شان  يک چيز است و آخر شب يک چيز ديگر. اصلا هم منظورمان جناب عين القضات نيست!

جناب امين هم مشغول طراحی وبلاگ هستند. البته نه اين وبلاگ که يک ماه ديگر کارش تمام است٬ بلکه ظاهرا تصميم دارد برای خودش وبلاگ جداگانه‌ای بزند.

حضرت يوحنا هم به جای انتقاد از اصغر و هوشنگ و راست و چپ٬ ريشه‌ی مشکلات را پيدا کرده و در آخرين مطلبش که دو هفته‌ی پيش رويت کرديد٬ يقه‌ی خدا را گرفته که اتفاقا با استقبال مخاطبان مواجه شده. اما از آنجائی که با خدا نمی‌شود شوخی کرد٬ اميدواريم ايشان مورد اصابت صاعقه قرار نگيرد و احيانا سوسک نشود!

در پايان هيچ خبری از خودم نمی‌دهم و اميدوارم اين يک ماه هم به خير و خوشی بگذرد و کار وبلاگ طلاب خيابانی هم تمام شود و ما برويم دنبال يک کار نون و آب دار.

زياده عرضی نيست؛ يا علی مدد! 

                                                                                                        فرهاد

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٧
تگ ها :

 

... هو ...

به
شاه بيت غزلواره ی زندگيم
الهه ی تنهايی و غربت
مرجع تقليد ضمير ( تو )

... او ...

فقط يادم / يادش باشد زير باران قانون جاذبه چند قدم دور شدن از آغوش مادر واقعيت ها شيطنتی ست بچه گانه

همين
!

بعد يک فراق سخت و مرگبار ٬ مانده استخاره های مادرت
شيخ خوب مسجد محله شان ٬ خوب باشد اين جواب آخرت

مادر من اين طرف دعا کنان ٬ مادر تو آن طرف به ذکر و ورد
جنگ تن به تن شروع شد خدا ٬ در ميان افسران لشکرت

اين که من به پای تو نشسته ام ٬ درد طعنه های تلخ مردم است
با دوتا جواب نه بريد و رفت ٬ عاشق ضعيف ! خاک بر سرت

باز هم که اخم کرده ای عزيز !؟ ناسلامتی من و تو عاشقيم
غنچه غنچه گل کن و کمی بخند ٬ ناز غنچه های ناز پرپرت

يک لطيفه ی جديد خوانده ام ٬ چند ترک و رشتی و لر و بلوچ
می روند اصفهان مسافرت ... مثل من که گشته ام مسافرت ...

لا به لای زنده رود زلفهات ٬ دستهای ماهی ام شنا کنان
پل زديم: لبه به لب! سی و سه پل! بی خيال مرگ و قبر و آخرت

تشنه ی وصالی و نمی رسم ٬ طفلک خموش من صبور باش
آب نه ! بوسه ای بزن که سر زند ٬ آب تازه از لبان هاجرت


عين القضات

eynolghozat_dana@yahoo.com

  
نویسنده : یک طلبه‌ی خیابانی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱
تگ ها :