وقايع نگاری يک عيد ناتمام

يا مقلب القلوب و الابصار٬ يا... ای بابا٬ اين که مال ۱۰ روز پيشه٬ خواب تشريف داشتيد تا حالا!

چند ساعت قبل از تحويل سال٬ گلزار شهدای اصفهان بودم. با صفا ترين جای اين شهر برای من٬ همين گلزار شهداست. ميان قبر شهدا قدم می‌زدم و با خودم می‌گفتم: اينها هم سرباز امام زمان(عج) بودند و تو هم سرباز امام زماني؟!

اولين عيد ديدنی‌مان در نوروز ۸۴ ٬ زيارت حرم با صفای حضرت معصومه(س) بود. جای شما خالی نايب الزياره بوديم. اگر نشنيده ايد بشنويد که يکی از بزرگان مدت‌ها توسل و نذر کرده بود که از قبر خضرت زهرا(س) آگاه شود. آخرش حضرت زهرا(س) به خوابش می‌آيند و می‌گويند:” اگر با من کار داشتی به زيارت دخترم معصومه بيا “. بی خود نيست اين بارگاه کوچک و نورانی اين همه با صفاست٬ انگار قبر حضرت زهراست. ـ الکی الکی شعر شد! ـ 

وقتی کنار دريا هستيد و بی خوابی زده به سرتان٬ آن هم ساعت ۲ نیمه شب که همه خوابند٬ بهترين کار اين است که به ساحل برويد و در تاريکی شب٬ تن‌تان را به نسيم دريا بسپاريد و گوش‌تان را به ناله و خروش موج‌ها. و اين همه يعنی مثلا ما شمال هم رفته بوديم ـ‌ اين قدر بدم مياد از اين اداها! ـ

و بالاخره مشهد٬ و بالاخره حرم ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا ـ عليه آلاف التحيه و الثناء ـ جای شما خالی٬ هفتم فروردين٬ بعد از هفتاد روز دوری از آقا٬ به زيارت‌شان مشرف شديم. باز هم می‌رويم ان شاء ا... اين را گفتم که اگر التماس دعائی داريد بگوئيد که ما برسانيم.

امروز اتفاقی صحيفه‌ی سجاديه را باز کردم٬ دعای دوازدهم آمد٬ دعا برای توبه و انابه. خط اولش را که خواندم٬ نتوانستم رهايش کنم و تا آخر دعا٬ با علی بن الحسين ـ عليهما السلام ـ همراه شدم: خداوندا! در اين هنگام که لبهای لرزان خويش را به اعتراف گشوده ام و به آنچه از دست و زبان من با نکوهيدگی گذشته است اقرار آورده ام٬ آيا اعتراف عاجزانه و اقرار شرمسارانه‌ی من٬ به من سودی خواهد بخشيد؟ آيا اين اقرار و اعتراف مرا از کيفر کردارم نجات خواهد داد؟ آيا بنده‌ی ذليل و زبون خود را خواهی بخشيد يا همچنان مرا مستحق عقاب و عذاب خواهی دانست و به جای مهر بر جان من قهر روا خواهی داشت؟ خدای من! من نه آن باشم که از درگاه تو نوميد بازگردم زيرا هميشه درهای توبه و انابه را بر روی خويش گشوده می‌بينم...

امروز کتاب”هم آغوش روشنائی“ را که مروری بر حالات عرفانی رابعه‌ی عدويه ـ قرن دوم هجری ـ بود٬‌ تمام کردم. بانوی جوان و بزرگواری که به حق٬ شهيد عشق الهی نام گرفته. حسن ختام هم سخنی از رابعه:”الهی! ما را از دنيا هر چه قسمت کرده‌ای به دشمنان خود ده و از آخرت هر چه قسمت کرده‌ای به دوستان خود ده؛ که تو مرا بسی.“

زياده عرضی نيست٬ يا علی مدد!

                                                                                                       فرهاد

     

  

    

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/۱/٩ - یک طلبه‌ی خیابانی