کسوف

در غروبی برگ ریز و مه گرفته به همراه دکتر علی معین در کوچه باغی دور از تصورات یخبسته ام ٬ قدم می‌زدیم. گویا می‌خواست مرا با چیزی یا کسی آشنا سازد. آشنای قدیمی من برخلاف ظاهر به هم ریخته‌ای که داشت٬ امروز کت و شلواری قهوه‌ای رنگ پوشیده بود.‍ یک کیف دستی چرمی هم به دست داشت، شیشه‌ی عینکش را هم دستمال کشیده بود. هیچ حرفی نمی زد، تنها به آرامی سیگار می‌کشید و کمی جلو تر از من به راه خود ادامه می‌داد.

سایه روشن خانه‌ای که ناگهان در انتهای این جاده‌ی باریک نمایان شد٬مرا به فکر فرو برد که  علی معین با چه هدفی به سوی این خانه باغ کاه گلی و دورمانده از هجوم بشر حرکت می‌کند؟ خانه‌ای که پایان این بن بست باران زده بود. خانه‌ای که بر روی آب ساخته شده بود. خانه‌ای که...

نمی‌دانم به چه چیز می‌اندیشید؟ وکدامین گره فلسفی ذهنش را فرا گرفته بود؟ به هر حال باید صبر می‌کردم و به راه خود ادامه می‌دادم  تا از دکتر عقب نمانم.

از در چوبی و پوسیده‌ی باغ داخل شدیم. من تنها به اطراف نگاه می‌کردم  که چگونه می‌توانم با فضای این خانه ارتباط برقرار کنم. به همین خاطر از حال دکتر غافل ماندم.

این همان خانه‌ای است که او در زمان تحصیل در رشته فلسفه‌ی غرب آنرا از مرد ناشناسی خرید. بعد هم بیشتر اوقاتش را در اینجا بسر می‌برد و دیگر مثل گذشته با من و دوستانش ارتباط نداشت.

در میان همین باغ، در زیر سایه‌ی تاریک همین چنار و در کنار همین حوض انباشته از برگ‌های خشک، قبری هست که به گفته‌ی دکتر٬ پیکر همان مرد نا شناس در آن آرام گرفته است.

ناگهان متوجه شدم که دکتر با من نیست. اطراف باغ را نگاه کردم٬ اما اثری از او نبود. با نگرانی وارد خانه شدم. به این امید که شاید به درون خانه رفته باشد. 

گویا اینجا اتاق دکتر علی معین است. اتاقی که تا به این روز کسی جز  خود او آن را ندیده بود. به روی دیوار نم زده و زخم خورده اتاق عکس سیاه و سفید یک کسوف، یک دختر، که نیمی از صورتش را  با توری سیاه رنگ پوشانده بود٬ مرا اندکی از جستجو باز داشت.

به بیرون دیدویم. دلهره‌ام بیشتر شده بود. در زیر همان سایه‌ی بلند چنار، در آن سوی همان حوض بزرگ و مدور و در کنار همان گور  ناشناس، قبر دیگری دیدم که خاک‌های بر آمده‌اش تازه بود.

به نرمی نزدیک شدم. دست خط درهم دکتر بود روی کاغذی کاهی:

«به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته قدم بر دارید٬ مبادا که ترک بر دارد٬ چینی نازک تنهایی من.»

شاید آیینه‌های شکسته‌ی دوچرخه علی، پنهان بودن نیمه‌ی آن چهره، ساعتی که بروی یک ربع به سه ایستاده بود٬ و گلدان‌های ترک خورده‌ی کنار پنجره، با  علی، با رﺅیاهای علی و با آن مرد ناشناس  ارتباطی داشته باشند.

دیگر بايد فهمیده باشم دکتر علی معین٬ برای چه مرا با خود به اینجا آورد. او می‌خواست میراث خود را به من بسپارد.

و چند سال بعد...

                                                                                     یوحنا

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٢/۳ - یک طلبه‌ی خیابانی