گرگ ها و گوزن ها
به جنبش مقدس عدالت طلبی انقلاب  اسلامی ايران  


اين روزها بزرگ شديم و بزرگ تر
از بره های گله ی ما کيست گرگ تر !؟

بس کن ! بس است ما! چقدر ما و چند ما !؟
چوپان گرگ خورده ی قلاده بند ما

هی هی زنان به گله ی بی سگ درون دشت
چوپان کجاست !؟ گله ام از دشت بر نگشت

چوپان دروغگوست که گرگان گرسنه اند
باور نمی کنيم بزرگان گرسنه اند

چوپان ز گرگ، گرگ ز چوپان بزرگ تر
روبه ز گرگ، شير ز روباه گرگ تر

بر سنگ خورد سنگ ترازو و وزن ها
پايان گرفت قصه ی گرگ و گوزن ها

پايان تلخ قصه به خون خفت مزرعه
وقتی گوزن مرد، برآشفت مزرعه

شبهای شوم شهوت نسناس می شکفت
خشم و خروش مزرعه با داس می شکفت

چشم گوزن لقمه ی دندان گرگ بود
چوپان پير نوکر خان بزرگ بود

خون می چکد ز چنگ که دندان رها کند
چوپان بهانه است بگو خان رها کند

خان صاحب مزارع زرين گندم است
اين راست نيست، باور بيمار مردم است

مردم نشسته اند در آوار کوخ ها
در کاخ خان نشسته و شيخ الشيوخ ها

مانده ست در شکوه شب کاخ هايشان
از گله ی گوزن فقط شاخ هايشان

گندم نما بزرگ بزرگان جو فروش
ناميده ايم گرگ بزرگان جو فروش

هين ! جو فروش نان جوين می خورد مگر !؟
ناقوس زهد غصه ی دين می خورد مگر !؟

از غصه نيم جانم و بغضم غزل شده است
اين شوکران تلخ به کامم عسل شده است

" همسايه چشم بد نرسد صاحب زر است
چون صاحب زر است يقينا اباذر است "

آنک اباذر است و بيابانی از طلا
در کاخ سرخ شوکت عثمان ديگر است

واعظ سزاست تيغ کشد از نيام خويش
جای خطابه ای که گرفتار منبر است

گيريم خر شديم به کذبی که شاخ داشت
حتی به هفت شاخ ! مراد شما خر است 

فردا که مو زماست کشد روز حشر حق
قاضی شريح و طلحه و خالد برابر است

حالا دلم به حال کسی می تپد که او
يک يوسف است و گرد سرش صد برادر است

"ترسم برادران غيورش قبا کنند "
پيراهنی که لاله به لاله معطر است

پيراهنی زلاله به تن کن بهار را
صيقل بزن هلال خم ذوالفقار را

با ما به نام هرچه که داری قيام کن !
چون چشمه صاف، ساکت و جاری قيام کن !

از شهر غم گرفته ی اينجا دلم گرفت
با مردهای کوه و صحاری قيام کن !

" قل انما اعظ ..." به شب مردگان مخوان
مردند شيخ و مفتی و قاری! قيام کن !

حتی برای باور آن پيرزن که گفت
تقدير ماست گريه و زاری، قيام کن !

اين مزرعه به پنجه ی خون شخم خورده است
بايد گل و ستاره بکاری ، قيام کن !

سبزينه پوش سرخ لوای سياه چشم !
آيا سر قيام نداری !؟ قيام کن !

در سجده نيز مثل تو بايد قيام کرد
گيسو به خون خضاب نمود و سلام کرد

" يا من قتل لشدة عدله" هزار بار
فزت و رب کعبه بخوان ! روح بی قرار!

باران گرفته است غم بو ترابی ات
خون موج می زند ز دو زلف شرابی ات

سر را به تيغ و نيزه و خنجر حوالت است
محراب و تيغ در پی مرد عدالت است

محراب ابروی تو، کمان دار تيغ هاست
جز مرگ سرخ پيش تو، جای دريغ هاست

هويا علی مدد

عين القضات
eynolghozat_dana@yahoo.com

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/۳/۱٩ - یک طلبه‌ی خیابانی