ترديد

سفيدی صورتش مردمک چشمم را دزديد . پيش رفتم و به آرامی در مقابل بی تابی او نشستم .

هيچ نگفت٬ براندازش کردم .

                                نگاه نکرد التماسش کردم .

چند لحظه ای خيره به ظرافت او مانده بودم و او هم به به چشمان افق زل زده بود .

و همچنان در گوشه ی باغ من بودم و او بود و سکوت ....

به رسم ادب بود يا به جبر شرم منتظر مانده بودم . منتظر٬ تا کلمه ای بگويد و سر صحبت را باز کند .

در مرور گذشته به معاشقه ای رسيدم٬ معاشقه ای کوتاه٬ به بوسه ای از جنس قبيله ی قاصدک ها .

انتظارم طول کشيد. نفس عميقی کشيدم و به خودم جرأت دادم :

- سلام .......

گوشهايم را آماده ی شنيدن صدايش کردم و چشمانم را با سبزی چمن ها بازی دادم .

هرچه ماندم پاسخی جز سکوت نداد.

در حسرت چمن ها بودم که به مدد باد اين چنين به هم آغوشی رسيده بودند و ...

ناگهان بلند شد برود. اما .... نمی دانم ....شايد....

دلش را به رفتن نبود ٬ اين را نگاه زير چشمی اش گواهی می داد.  ولی باد عجله داشت و اصرارش قاصدک را وادار به رفتن کرد .

- نه ....

             اما من ؟؟؟

             سلامم را که با خود ....!!؟

از من دور شده بود و ديگر صدايم را نمی شنيد .

شايد اين باد که باغ را اين چنين به رقص وادار کرده بود٬ نگذاشته که ظرافت صدای او به من برسد !!!

                     هرگز لبخند نمکين آخرين نگاهش را فراموش نمی کنم .

 

                                                                                                       امين

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
faezeh

گاه ماندن از رفتن سخت تر است گاه دليلی برای ماندن نداری و گاه دليلی برای نرفتن بايد رفت و رفت دور ميبايد شد....

fatima

ياد يه خاطره ای قشنگ افتادم.../اينم واسه خالی نبودن عريضه ...و شک مکن که عشق کجائی است اين سيب سرخ شايد در چشم مه گرفته تو خاکستری است اما...! چه خواهی کرد؟ با مرد عاشقی که دلش را اين گونه در خلوص به چشمان شکاکت می بخشد...

laleh

خوش به حالت.بايد بيشتر بخواني وبنويسی

laleh

good for you