به نام اونکه نمی‌شه خواسته‌هاش رو پيش بينی کرد

فکر اينکه يه روز بايد می‌رفتم مدرسه، و از بازيهای کودکانه جدا بشم، بغضم ميگرفت.

فکر اينکه بايد برای هدفم راهی رو انتخاب می‌کردم، بغضم رو در می‌اُورد.

فکر اينکه ممکنه تو انتظار خواستنی‌هام بمونم، بغضم رو در می‌آره.

فکر اينکه بايد بين بودن و نبودن، موندن و رفتن، قبول کردن و رد کردن،و...  يکی رو انتخاب کنم، بغضم می‌ترکه.

فکر اينکه يه روز بايد واسه‌ی تموم کارهام دليل بتراشم، بغضم می‌گيره.

                          repentance comes too late , better be safe than sorry                     

آره، از همون اول، آخر افکارم به بغض می‌رسيد...

فکر کنم بهتره بغضم رو هر جايی خرج نکنم!!!  (هه، بازم فکر کردم)

        yaghot21@yahoo.com                                                               ياقوت 

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
سریر

سلام. ما که سر از کار آخوند جماعت در نياورديم

باده فروش

آقا این شمارش ِ معکوس چیه را انداختین ؟ شما هم زورتون به ما رسیده ؟ بــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه شه.

باده فروش

برنامه ریزی برای خداحافظی توی ِ دنیای ِ خدایی که نمیشه خواسته هاش رو پیش بینی کرد ، توی دنیایی که حتی برای ِ سلام هم نمی شه از قبل برنامه ریخت، کار جالبیه که فکر کنم فقط از معجزات طلاب بر بیاد. لحظه ها مثل آوارن ، وقت نذارین برای رفتن وقتش که برسه نمیشه نرفت. حالا شما هِی بگین... بــــــــــــــــــا ه شه.

آدميزاد

سلام. رايحه خوش خدمت ... مديريت تحول گرا... زندگي رجايي وار...دقت در صرف بيت المال... نگاه به توانايي خودي...دكتر احمدي نژاد!

nasibeh

در اين تراژدي همه ما همدرديم